تبليغاتX
کافه خط ... . . . خطی

کافه قبلی باز شد.

 

!! نوشته شده توسط ادی | | •

خشم ها فرو كش خواهد كرد...

تمام حس هاي جاري ام، خود را پس انداز مي كنند

تمام بي نظمي هاي مغزم كنار بالشتي از دروغ به خواب مي روند

همه هستي را در آغوش مي گيرم

و مي خوابم

گاهي براي خوابيدن جهالت لازم است

جهل همسان كودكي بي آزاري كه تنها به نوك برامده سينه مادرش مي انديشد

كه تمام هست هايش براي نزديكي به آن خلق شده اند

آرامم كرده است

به ما دروغ مي گفتند

نگاهي به دستهايم مي كنم

تنم را بغل كرده اند و چه نزديكي شيريني است

و پاهايم

طاق باز بر سر مزار دانايي خودم دراز كشيده اند

انگار فرسنگ ها هم

به ما دوغ مي گفتند

انتهائ جاده اي كه مي ديدم چقدر رهايي پرسه مي زد

و حال از تمام انچه كه مي دانستم يك بالشت نصيبم شده است

ولي من مي دانم كه بالشت هم...

پل عابر پياده كنار اتوبان صدر مرا ياد يك عصر زمستاني مي اندازد

كه قرار بود جسدي از آن پرت شود و كنار خاكستر سيگارش زير لاستيك هاي آجدار يخ شكن له شود

خوشحالم كودكم كه خوابيده اي

بيا تا برايت بگويم كه چقدر تاوان اين مكعب سيماني شيرين است

واقعيتي وجود ندارد

تنها

انسانها نقش هاي واقعي يك جهالتند

انسانها

تنها انسانها واقعيت دارند.

گودباي بلو اسكاي

بالشتم كو؟

 

 

!! نوشته شده توسط ادی | | •

چراغ خاموش می شود

چراغ روشن می شود

کبریت رامی کشد

پک اول را می زند

سرفه می کند

آب بینی اش را بالا می کشد

رو به آسمان می کند

کلاغ می رود روی لخت ترین سیم برق می نشیند

و گنجشکان مجاور می پرند

نگاه می کند

نگاه می کند

نگاه می کند

صدای بوق ناهنجار اتومبیل

بوق بوق بوق

تائید می کند که بوق تنها صدایی است که نمی ماند

فکر بوقی اش از لابلای ماشین ها بیرون می کشد

در تمام مویرگ های عصبی مغزش انعکاس بوق می پیچد

دهانش را زیر لب به کلمات ناهجار عادت می دهد

درب اتومبیل باز می شود

کلمات عادت را نثارش می کند

نگاه می کند

بوق میزند

می خندد

عبور می کند.

... . .

تا انتهای دشت چقدر عبور راه هست.

 

!! نوشته شده توسط ادی | | •

می کوبد

بر در می کوبد

آیا کسی آنجاست؟

سکوت می شنوم

دوباره می کوبد

ارام کنار در می ایستم

تا به هنگام صدا...

می کوبد

باز می کنم

اویزان است از چهره اش قندیلی یخ

نگاهش می کنم

نگاهم می کند

پلک می زند

پلک می زنم

صدایی می گوید به سراغ من آمده بودی؟

سرتکان میدهم

 در را باز می کنم....

پشت در هیجان ریخته روی زمین

و مقداری نفس های به هق هق افتاده

!! نوشته شده توسط ادی | | •

به ... . . ياس

حل شده اي درآسفالت.

یکی بود یکی نبود

اون یکی که بود

 نگاه می کرد

و

فکر نمی کرد

و

می خندید

اون یکی که نبود

مدام در حسرت خندیدن اون یکی که بود مانده بود

اون یکی که نبود

 هر چه نگاه می کرد

چیزی نبود

تنها هوا بود

و تکرار مدام نفس هایش

کسی نبود

تنها ماند

تنها تر شد

هر چه بزرگ تر شد  تنها تر شد

هر چه پیر تر تنها تر

تا مرد

وقتی مرد

خندید

خندید

بلند بلند

خندید

تازه فهمید

برای خندیدن

باید مرد

اون یکی که همیشه بود

 مرده بود

آهسته کنار گوش اش گفت

تو سالهاست مرده ای

و من به تو می خندیدم

 .

 .

و حال

می بیند

و

می خندد

به اون هایی که هیچ وقت نیستند و نبودند.

.

.

.

 

!! نوشته شده توسط ادی | | •

واسه من نیست واسه یه عزیزیه که واقعا لذیذه برام

حیف که دختر نیست...بخونید

مشخصات فردي
نام: شفا
تاريخ تولد: مردي
جنسيت: مثلا مرد ولي نسبت به زن‌ها غير از يكي تنفر خاصي دارم
محل سكونت: ايران چه آباد و چه ويران

مشخصات تماس
ايميل: دارم و كاملا هم شخصيه، چون حوصله كسي رو ندارم
شناسه yahoo:

تحصيلات
سطح تحصيلات: دانشجوي ترم 11 بودم كه آخر همون ترم فارق‌التحصيل شدم
رشته تحصيلي: حسابداري
محل تحصيل: يه واحد آپارتمان تو حافظ

علايق
علايق: صرفا توانايي‌هاي خودم
سياسي/اجتماعي: اصلاح‌طلب همراه با تفكرات اينترنسياليستي!
كتاب‌هاي مورد علاقه: تو عمرم فقط 2 تا داستان كوتاه خوندم اونم واسه يكي ديگه
فيلم‌ها و سريال‌ها: لوک خوش دست- کنستانتین-the wall-پالپفيكشن- سين سيتي- fight club- se7en و...
موسيقي مورد علاقه: system of a down-muse-pink Floyd- evanescence-doors-deep purple و...
ورزش‌هاي مورد علاقه: هر ورزشي كه بتونم توش موفق باشم/ تقريبا تمام ورزش‌ها

توانايي‌ها: تحمل تو. كسي كه اينقدر بقيه، چيزها رو واسش درست كردن، كه مي‌خواد تا مي‌تونه خراب كنه، ببينه اين رو هم مي‌تونن درست كنن!!!

!! نوشته شده توسط ادی | | •

مشخصات فردی

نام:

Edi

تاریخ تولد:

اردی

جنسیت:

مثلا مرد ولی به زن ها علاقه وافری نشان می دهم

محل سکونت:

ایران آزاد

 

مشخصات تماس

ایمیل:

اصلا خصوصی نمی باشد ولی حال نوشتنشو ندارم

شناسه Yahoo:

 

تحصیلات

سطح تحصیلات:

دانشجویه کارشناسی ترم 11

رشته تحصیلی:

حسابداری

محل تحصیل:

پیام نور قوز آباد

 

علایق

علایق:

به هیچی

سیاسی/اجتماعی:

ملی مذهبی همراه با تفکرات اگزیستانسیالیستی

کتابهای مورد علاقه:

تو عمرم فقط 2 تا داستان کوتاه خوندم که البته اونم کسی دیگه خوند من گوش دادم

فیلمها و سریالها:

لوک خوش دست- کنستانتین-the wall-فارست گامپ-طعم گیلاس-روبان قرمز-پنجره مخفی و ...

موسیقی مورد علاقه:

system of a down-muse-zapa-escorpions-nirvana-doors-bob dylon-namjo-pink Floyd و...

ورزشهای مورد علاقه:

متنفرم

!! نوشته شده توسط ادی | | •

Goodbye Blue Sky

(Young Pink)
Look, mommy! There's an airplane up in the sky.

(David Gilmour)
Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
Did you ever wonder why we
Had to run for shelter when the
Promise of a brave, new world
Unfurled beneath the clear blue sky?
Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
The flames are all long gone, but the pain lingers on.
Goodbye, blue sky
Goodbye, blue sky.
Goodbye. Goodbye.

!! نوشته شده توسط ادی | | •

اگزیستانسیالیستی داستان روی ماه خداوند را ببوس
لادن دارا

شب چشمهای بسته ماست آنگاه که به ، چراغانی درون خود می نگریم ( بیژن جلالی )
بانگاهی به رمان " روی ماه خداوند را ببوس " درابتدای امرردپائی ازتفکرات اگزیستانسیالیستی ، مبتنی برتقدم وجود بر ماهیت و اهمیت فردگرايی Indivduality برماهیت تعیین شده اش، با توجه به جملاتی چون – « کاش نبودم »(صفحه سه) به چشم می خورد که با پیش رفتن در متن داستان ، این تفکرات سمت و سو و قوت بیشتری به خود می گیرد. درتفکراگزیستانسیالیستی هرفرد باید به تنهايی هویت خویش را جستجوکند و هویتش در درون اجتماع شکل نمی گیرد. چنانکه می بینیم چگونه جولیا با رجوع به جمله مهرداد درجستجوی هویت خویش است – « میگه دلایل زیادی داره که ثابت میکنه او نباید وجود داشته باشه و به دنبال دلیل موجهی برای بودنش میگرده. »(صفحه شش) یا جمله یونس نیز موکد همین امر است که – « باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم. اگرجای پای مرا دیگران نبینند،من دیگر نیستم. اما من نمی خواهم نباشم. »(صفحه ده) و یا در جای دیگر که میگوید – « آدمی که مشهور نیست وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش نه برای دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد تنهاست و من از تنهائی می ترسم. »(صفحه یازده) در اینجا می توان گریزی داشت به داستان بیگانه اثر کامو، که در انتهای داستان مورسو دوست دارد که در لحظه اعدامش عده زیادی حضور داشته باشند، نه برای تایید باورهایش بلکه ازسر نفرت بر او فریادی کنند. برای مورسو همین که مرکز توجه سایرین باشد و بداند که وجودش برای دیگران حائز اهمیت است ( حتی در جهت منفور بودن ) اهمیت دارد و تنها در این صورت به آرامش میرسد. و یا در آنجا که از کشیش می پرسد آیا درد سوختن بیشتر است یا درد ناپدید شدن؟! متوجه می شویم که او ترسی از درد سوختن ندارد زیرا که دردی فیزیکی ست و این درد ناپدید شدن است که مورسو نمی تواند تحمل کند و به خاطر این است که از مرگ می ترسد چرا که مرگ خود ناپدید شدن است. از آنجایی که برطبق اعتقادات این مکتب ،فرد تنها در یک دنیای بی معنا و بدون هیچگونه منطقی محکوم به زندگی است، پس به ناچار باید وجود خودش را به شکلی پذیرفتنی تعبیر کند. بنابراین شاید بتوان کد داد که جمله نوشته شده در پشت کامیون هم به این نظریه قوت بیشتری می بخشد که – « ای که دوزخ با تو بهتر از بهشت بی تو است، بی وفا ! »(صفحه بیست و هفت)
درابتدا شاید این تصور شکل بگیرد که احساس پوچی مورد بحث این مکتب از پوچ بودن دنیا می آید،در حالیکه از نظر اگزیستانسیالیستها این حس پوچی نتیجه ی رابطه است. انسان وجهان در تقابل بایکدیگر دو عنصر را تشکیل می دهند و رابطه ای بین آنها برقرار می شود. و اگر در این ارتباط این دو عنصر با هم یکی شدند، پوچی حاصل نمی شود ولی در زمانی که چنین جدایی حاصل شود، پوچی هم پدید می آید. به این معنی که تا وقتی انسان به صورت فرمول وار، بدون هیچگونه اعتراضی به زندگی خود ادامه دهد ( بخورد، بخوابد، کار کند و..... ) دچار این حس نمی شود، اما درست در زمانیکه شخص روزی از خود بپرسد. چرا ؟ و بخواهد از این چرخه خارج شود، به این حس سرگشتگی می رسد ، اگزیستانسیالیستی که مبتنی بر موقعیت و جایگاه انسان در جهان و ارتباط یا عدم ارتباط او با خداوند می باشد، و در نتیجه سوالاتی مثل این پیش می آید که ، مهرداد– « جولیا میخواد بدونه پس چه دلیلی باعث شده که او ناگهان بیست و پنج سال قبل وجود پیدا کنه و به زندگی پرتاب بشه »(صفحه شش). یا سئوال دیگر مهرداد که میگوید – « آدم وقتی می میره چه چیزی از دست میده که آدمهای زنده هنوز اون رو از دست نداده اند؟ »و نیز یونس که – « میلیونها انسان بدون آنکه پاسخ قانع کننده ای برای این سوال که آیا خدائی هست پیدا کرده باشند کار میکنند ، راه میروند و ازدواج میکنند. اگر نیست چرا ما هستیم ؟ و اگر هست پس اینهمه نکبت و بدبختی و شر برای چه؟ تو این دو سال که با سایه عقد کرده ام ، هیچ وقت نشده است که به چیزی اعتراض کند. چرا سایه به چیزی اعتراض نمی کند؟ حتی در چیزی تردید هم نمی کند. هزاران آدم عادی دیگر چنان با یقین زندگی میکنند که من همیشه به یقین انها حسرت میخورم یقین انها از کجا امده ؟ از جهل ؟ اگر ندانستن، و فکر نکردن به ماهیت آفرینش چنین یقینی می آورد من به سهم خودم به هر چه دانستن این چنینی ست لعنت می فرستم »(صفحه های سی و شش و سی و هفت)
از آن جايي که تفکر اگزیستانسیالیستی در اصل به عنوان جوابیه و عکس العملی در مقابل فلسفه عقل گرايی و سنتی حاکم بر گذشته ، پدید آمده است. میتوان دکتر محسن پارسا را نمادی از عقل گرائی گذشته دانست که با نبوغی عالی که در تحلیل ریاضی مسائل فیزیکی داشت ، می خواست همه ی مفاهیم انسانی را مثل کمیت های فیزیکی اندازه بگیرد و به آنها معنا بدهد. در بررسی این رمان شاید بتوان این گونه تحلیل کرد که نویسنده می خواهد با ظرافت خاصی که بدون اغراق مبتنی بر مهارت ، چیرگی و اشراف کامل وی بر امور فلسفی ست ، شکل خاصی از فلسفه اگزیستانسیالیسم را که به تجاهل گرائی اگزیستانسیالیستی extistentialism Agnostic شهره است به چالش بکشد. تجاهل گرائی که معتقد بر اآست اگرخدائی یا قدرت متعالی باشد یا نه، درک آن برای ذهن بشر غیر ممکن است و یا تاکنون غیر ممکن بوده است ، پس به ناچار باید آن تفکر را رها کرده و به حالت تعلیق باقی گذاشت. همانطورکه جمله یونس در فرودگاه زمانی که چشمش به زنی که دست بچه منگل اش را گرفته می افتد و کله بچه به شکل غریبی بزرگ و غیر طبیعی است ، می گوید – « احتمالا خداوندی وجود ندارد. »(صفحه چهار) و در جای دیگر – « گاهی چیزهائی در زندگی ما اتفاق می افته که نمی تونیم از وقوعشون جلوگیری کنیم. می فهمی ؟ نمی تونیم. نتونستن در این جور وقتها تنها توضیحی یه که میشه داد. »(صفحه هشت) . یونس در جواب سوال سایه در مورد مکالمات خدا و موسی با خود فکر میکند که « هیچ دلیل قانع کننده ای نه برای اثبات وجود خداوند و نه برای انکارش فعلا نمی شناسم و شک مثل آونگی دائم مرا به سوی ایمان و کفر می برد و می آورد. »(صفحه بیست)همچنین – « به هر حال پاسخ این سوال را که خداوندی هست یا نه ؟ اگر مثبت باشد بعد از مرگ می فهمیم و اگه پاسخش منفی باشه، یعنی اگر اصلا خداوندی وجود نداشته باشد هم هرگز نخواهیم دانست. به همین خاطره که میگم سوال وحشتناکیه. »(صفحه بیست وشش و بیست و هفت) و در نهایت این جمله از مهرداد نیز که – « بهترین فرض اینه که خدائی در کار نباشه چون فقط در این صورته که مجبور نیستیم گناه وجود بیماریهای لاعلاج رو به گردن او بیندازیم. »(صفحه هفت)همگی ریشه بر باورهای تجاهل گرایانه دارند.
جالب آنجاست که آنچه شخصیتهای داستان ما چون مهرداد ، جولیا ، یونس و دکتر پارسا از آن غافل بوده اند و یا به عبارتی کلید حل تشویش‌شان است ، خود در فلسفه اگزیستانسیالیسم خصوصا توسط کی یرکه گور و اگزیستانسیالیسم مسیحی او بیان شده است. چرا که به قول او به ناچار باید به دنبال راهی بود تا به وسیله پذیرفتن فلسفه وجود ، با این پوچی و بی هدفی مقابله کند. معنای این جهان توسط قوانین ونظم طبیعی حاصل نمی شود، بلکه توسط اعمال ، رفتار، طرز تلقی ، برداشت و درک ما از آن خلق می شود. کی یرکه گور این باور را تقویت کرد که از طریق خدا و با خدا می توان از تنش و ناکامی و رنج ،آزاد شد و به آرامش درونی دست یافت. همانگونه که اگزیستانسیالیسم خوشبین٫ اعتقاد بر آن دارد که بشر ، به پای خود و بی هیچ کمکی می تواند به سوی آینده ای آرمانی، در جهان های وسیع و افق های نا گشوده پیش رود. پس با درک پوچی جهان کار تمام نمی شود، بلکه باید بتوان از آن گذر کرد و فراتر رفت. انعکاس چنین عقایدی را به روشنی می توان در افکار و جملات علیرضا مشاهده کرد که « در تجربه خداوند ، بر خلاف تجربه طبیعت که قانون هاش بعد از آزمایش به دست می آد ، اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو آزمایش کنی. هر چه که ایمانت به اون قانون نیرومندتر باشه، احتمال موفقیت آزمون ها بیشتره و هر چه بیشتر به او ایمان بیاوری ، وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه. »(صفحه هفتادوسه) و همچنین می توان جمله های سایه در یادآوری خواب یونس را استحکام بخش چنین اندیشه ای دانست که - « خودت گفتی توی دشت صدای خدا رو شنیده اید که گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیایید توی دشت و بیابان . گفته بود من توی سفره خالی شما هستم. تو سرفه های مادربزرگ . توی شیارهای پیشونی پدربزرگ. توی علی (ع) که بهشت متحرکه. توی دل شلوغ تو و توی شک تو. »(صفحه های صدوچهار،پنج و شش) شاید که بتوان به حق او را در همان بادبادک که به آسمان، یعنی به خدا رسید ، جست .
با این تعبیر شاید دیگر هراس جولیا و یا یونس از مرگ نیز از میان برود، چرا که با وجود محکوم بودن به زندگی در این جهان وناتوانی در تغییر آن، می توانیم با تجدید نظردر دیدگاه و طرز تلقی خود از جهان و مفاهیم آن موقعیت خود را تغییر دهیم . همان گونه که همینگوی و کامو نیز بر این امر همواره تاکید ورزیده اند. بر اساس چنین تعبیری بود که شاید در بیگانه کامو، مورسو در لحظات انتهای عمر خود دیگر از مرگ نمی هراسید ، چرا که او دیگر مرگ را ناپدید شدن و نیستی نمی دانست بلکه آن را آغاز زندگی نو و دوباره ای می دید که با اشتیاق به استقبالش رفت و گریه بر مرگ مادر ش را هم بر همین اساس بی معنا می دانست، چراکه مادر زندگی تازه ای را آغاز کرده بود. دکتر پارسا خودکشی کرد چون به نقل از علیرضا – « درک اش کوتاه تر از ارتفاع عشق بود. او به جای کنترل بر عشق ، مغلوب عشق شد ، چرا که چنین مفهومی با خط کش های او اندازه نمی شد و به همین سبب او قادر نبود آن را در کنار باقی چیزها در آن کتاب دست نویس اش بچیند ، همچنانکه یونس ، تو نمی توانی معنای خداوند را در کنار بقیه معناهای زندگی ات بچینی »(صفحه صدویازده )دکتر پارسا که پس از عشقش به مهتاب ، تا حدودی شکل گرفتن پاره ای افکار اگزیستانسیالیستی در اومشاهده می شود، دیگراز دید او محتوای کلمات مهتاب اهمیت ندارد بلکه فقط شنیدن صدای اوست که مهم است و آنقدر آلوده روح مهتاب شده بود و آنقدر دوستش داشت که اصلا دلش نمی خواست با او ازدواج کند. به جای لمس دستانش ترجیح ‌می‌داد ساعت‌ها به آن‌ها نگاه کند. اما در ادامه ، راه به بیراهه رفت و به تعبیر مهتاب – « او راه را گم کرده بود ، اما با سماجت میخواست مسئله را حل کند و البته که نکرد و نمی توانست حل کند. او خیلی سعی کرد تا همه چیز را به کمک فیزیک ، ریاضیات و حتی فلسفه اندازه بگیرد، اما دریافت که در هستی چیزهائی هست که با ابزارهای او نمی توان آنها را اندازه گرفت ، بنابراین گیج شد و فرو رفت. راهی که میرفت بن بست بود . پس کلافه شد ، لغزید و باز هم فرو تر رفت ، معماها بیشتر و بیشتر شدند وچراغ روح اش خاموش شد و ظلمت به جانش افتاد. در خود فرو ریخت و تباه شد »(صفحه صدویک و صدوچهار)شاید که خالی از لطف نباشد تا در اینجا اشاره ای هم به داستان و فیلمنامه پری نوشته مهرجوئی داشته باشیم ، آنجائی که شخصیت دکتر پارسا برای ما یادآور شخصیت اسد در این فیلم است. اسد ، برادر ارشد خانواده و دارای مدرک دکتری در رشته ادبیات که دست به خودکشی می زند. صفا ، برادر دوم که دنباله رو افکار برادر خودش است دلیل خودکشی او را این گونه بیان می کند که – اسد روحش خیلی بزرگ شده بود جسسمش کفاف روحش را نمی داد... اسد در واقع می خواست مثل ماهیان عشق نور ( ماهیان کوچکی که همیشه از آنها حرف می زد،که سرنوشت غم انگیزی داشته و شبها به محض دیدن نور در روی آب به سوی آن می پرند زیرا می خواهند که به مرکز نور برسند و آن را ببلعند و به همین دلیل بر روی خاک می افتند و بعد می میرند ) به مرکز نور برسد ولی در آن ذوب شد .
اما بنا به روایت پسر کوچک خانواده به نام داداشی ، خطای برادرانش تنها آن بود که هیچگاه نتوانستند مفهوم – ( دل با یار و سر به کار ) را درک کنند و بفهمند که – ( ما همگی بازیگران خدائیم و وظیفه داریم که همچون کوزه به سرها ، کوزه های روی سرمان را سالم به بالای تپه برسانیم ) .
همانگونه که از نتیجه امر پیداست، شاید بتوان گفت که این نوع گرایش فلسفی به گونه ای بر بحران فکری بشر و فقدان معنویت دامن زده و علی رغم تلاش های بنیانگذاران این مکتب در بسیاری موارد کژفهمی های انسان از افکار این اندیشمندان باعث دامن زدن به این بحران ها می شود و در خوش بینی نسبت به این مکتب نقطه تردید و ابهام بزرگی باقی می گذارد. چه بسا آن یاس مجهولی که دکتر پارسا را وادار به انتحار کرده است، به نوعی زاده یاس فلسفی و منتج از چنین کژفهمی هایی باشد.
با آنکه سارتر در تلاش خود برای تبیین مکتب اگزیستانسیالیسم ، پوچی گرائی را پلی برای گذر از زندگی بی معنا به زندگی دارای معنا می دانسته ، اما عملا بسیاری از انسان ها بر روی این پل خانه ساخته اند و بر دغدغه های فکری خود افزوده اند. همانطور که علیرضا هم اشاره می کند که – « شک کردن مرحله خوبی در زندگی است اما ایستگاه بسیار بدی ست زیرا شک تنها ، توهمی ست که آن طرف آن چیزی نیست تا توی آن سقوط کنی. شک توهم حفره است. »(صفحه هفتادوهشت) پس اینگونه به نظر می رسد که شاید اگزیستانسیالیسم در گستره تاریخ نتوانسته به پرسش های مهم بشری پاسخی در خور عرضه کند.
 

چه سعادتی ست
وقتیکه برف میبارد
دانستن اینکه
تن پرنده ها گرم است.

 ( بیژن جلالی )


 

!! نوشته شده توسط ادی | | •

احتمالا خداوندی وجود ندارد

با چشمانی کاملا باز

 مصطفی مستور انسان دوست داشتنی است و این ، از ویژگی خاصی در منش هنری / اجتماعی او  بر می خیزد.

مستور به مخاطب توجه ویژه ای دارد، این توجه بیش و پیش از آن که او را به نویسنده ای عامه پسند بدل کند ، بیشتر به یک رسالت اجتماعی باز می گردد که مستور به دلیل رنج ها و غرابت هایی که خود در زندگی کشیده است ، به آن وفادار است. او به دقت به  مخاطبانش گوش می کند و با حوصله داستان های نویسندگان جوان را می خواند. پاسخ ها و تحلیل های او نیز از منظری خاص است که بوی « فلسفه » آن بر همه چیزش می چربد و این دلیل مضاعفی است بر محبوبیت او نزد جوانان امروز.

او می کوشد ایمیل ها و داستانهایی را که برای بررسی به دستش می رسد بی پاسخ نگذارد و برای هر مخاطب چند خطی بنویسد. قبول کنید که این چند خط بر حاشیه داستان چه قدر می تواند به نویسنده جوان امروزی نیرو و اعتماد به نفس ببخشد.

 

2

مصطفی مستور نویسنده ویژه ای است که « شهود » در نوشته هایش غالب است. نگاه شهودی  او به هستی ، حتی در ساده ترین مکتوباتش نیز آشکار است.

مستور در مقدمه ای برای کتابچه یک انجمن خیریه که همین هفته گذشته در اهواز منتشر شده است ، نوشته است : « چشم های نگران بیوه زنانی که بار سنگین زندگی از شانه های آنان فراتر رفته است و دل های خسته نیازمندانی که از شدت نجابت هرگز لب به شکوه نمی گشایند... » و در مقدمه کتاب « قصه 85 » و در نوشتاری بر مجموعه ای از داستان های کوتاه نویسندگان معاصر می نویسد: « همیشه فکر کرده ام که داستان جایی است برای شنیدن صدای احساس نویسنده. برای دیدن روح و ذهن و دل کسی که می نویسد. برای قدم زدن در کوچه پس کوچه های روح کاتب کلماتی که آگاهانه آن ها را انتخاب می کند و سپس با حس و اندیشه در هم می آمیزد و آن گاه با دقت و وسواس بر کاغذ می نگارد... » باز در جایی دیگر بعنوان بیوگرافی خود آورده است : « من در صفر متولد شدم. در محيطي كه به لحاظ فرهنگي و اقتصادي و اجتماعي با معيارهاي امروز و حتي همان روز حداكثر نمره اي كه مي شود به آن داد صفر است. خوب يادم هست غروبي به مداد برادرم كه كوچك شده بود و نوك اش ـ بس كه تراشيده نشده بودـ  پهن شده بود و مداد به سختي ردي بركاغذ مي گذاشت، خيره شدم و بغض كردم. به خاطر برادرم كه تراش نداشت و به خاطر مداد. بارها به خاطر مدادي كه تمام مي شد گريه كردم. به خاطر تراشي كه تيغ اش كُند شده بود. مداد ها را دور نمي ريختم، انگار كه جان داشتند....»  و در بیانیه ای که در داوری یک جشنواره فیلم کوتاه نوشته است ، می خوانیم : « جشنواره یعنی داوری، یعنی قرنطینه کردن چند آدم توی یک اتاق کوچک و فیلم دیدن و فیلم دیدن و بحث کردن و بحث کردن و به نتیجه نرسیدن و باز بحث کردن و باز به نتیجه نرسیدن و ناهار نخوردن و شام را دوی نصفه شب خوردن و عاشق شدن به بعضی فیلم ها و کلنجار رفتن منطق و احساس با هم و داوری بین عقل و عشق و رای گیری و دموکراسی و خطا کردن و تمکین کردن به عقل جمعی ناقص ناتوان زانو زده در برابر زیبایی پر شکوه و بیان نشدنی فیلمی ، سکانسی ، پلانی ، لحظه ای » و بالاخره جایی می گوید: « اگر بمبي كنار من منفجر شود، هرگز در داستان من راه پيدا نمي‌كند، اما اگر آدمي كنار من گريه كند حتما در داستان من خواهد آمد.»

این همه کافی نیست تا باور کنیم با یک نویسنده ویژه روبه رو هستیم؟

3

مصطفی مستور یک « آماتور » است. اما آماتور نه به معنای رایج آن در جامعه ما ، که به مفهوم راستین واژه « آماتور» : یعنی کسی که جز برای عشق خود به هنرش کاری نمی کند.

اگر باور ندارید که مستور یک آماتور است بد نیست نگاهی کنید به آخرین گفتگوها و سخن رانی هایش:  «تمام تلاش من اين است كه بنويسم و بر ديگران تأثير بگذارم، چون قايل به هنر براي هنر نيستم... من مدت‌هاست قانع شده‌ام كه ادبيات تقریبا هيچ تأثيري نمي‌تواند بگذارد...در صد سال اخير هشتاد ميليون انسان در جهان كشته شده‌اند، اما ادبيات در اين وسط چه غلطي كرده است؟...خوشبختانه من با اندكي درايت در روزهایی که به وضوح می‌دانستم زندگی آینده من از کوچه ادبیات خواهد گذشت و نه از اتوبان مهندسی، رشته مهندسي را انتخاب كردم و حالا هم امرار معاشم از طريق همين كار مهندسي است.»

مستور دستی در ترجمه نیز دارد ، اما چه آثاری را برای ترجمه انتخاب کرده است؟ ریموند کارور و کریشتف کیشلوفسکی.

دنیای هردوی این هنرمندان ( یکی نویسنده  و دیگری فیلمساز ) به دنیای درونی مستور به شدت نزدیک است. او در شرایطی که بازار نشر با استقبال به آثار او می نگرد ، اما در ترجمه هرگز به چیزی جز آن‌چه دوست داشته نپرداخته است. دنیای خود را در آثار این دو هنرمند دنبال کرده و « فاصله»، « پاکت ها » و کتاب در دست انتشار « سرشت و سرنوشت » از این علاقه خبر می دهد.

مستور همچنین در روزگاری نه چندان دور یک فیلمساز آماتور بود که گرد سینمای هشت میلی‌متری بر روح او خورده است  و شاید ادامه ندادن مسیر سینما ، نیز دلیلی بر پرهیز او از قواعد خشن و عجیب و غریب سینمای حرفه ای کشورمان باشد که باید پوست کلفت باشی تا بتوانی در آن دوام بیاوری!

4

مستور کارش را در دنیای نویسندگی خیلی ساده آغاز کرد: کتابی کم ادعا ، ساده و مهجور به نام « عشق روی پیاده رو »

کتاب سرشار بود از بغض های فروخورده‌ي عشق های ناکامی که نمی خواستند به وصل برسند چرا که « یک روز فروغ پرسید: کی ازدواج می کنیم؟ گفتم اگر ازدواج کردیم ، دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره خانه و اجاره خانه و اجاره خانه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هردومان یخ می زنیم .»

مستور در این کتاب می خواست به درون یک بلیت فروش سینما برود و به اعماق روح آدم‌ها – آن‌جا که غیر قابل دسترسی است – نفوذ کند.      

 همه چیز در این کتاب لحنی ساده و بس صمیمانه داشت . او حتی به بادی که از سمت امامزاده ابراهیم می آمد شخصیت می داد. اتفاقی که در کتابهای بعدی نویسنده کم رنگ تر و کم رنگ تر شد. «عشق » در آثار «مستور» اگر نگوييم مهم‌ترين، بايد گفت كليدي ترين عنصر مشترك قصه‌ها است عشق در آدم‌هاي قصه، ابتدا به شكلي كاملاً زميني تجلي مي‌يابد؛

«دخترك كتاب شعري خريد و آن‌قدر رفت و آمد كرد كه عاشقش شدم. از وقتي كه عاشقش شدم ديگر حواسم جمع نبود. براي خانمي كه كتاب «هنر آشپزي» را مي‌خواست «تأملات دكارت» را از قفسه بيرون مي‌آوردم يا به پيرمردي كه دنبال «اصول باغباني» بود «مثنوي مولوي» را نشان مي‌دادم. به جاي چيدن ويترين يا شعر مي‌خواندم و يا براي فروغ نامه مي‌نوشتم.» /داستان كوتاه «عشق روي پياده رو»

اين عشق، آرام آرام از قالب زميني خود بيرون مي‌زند و در روح شخصيت‌ها سرريز مي‌شود؛

«وقتي شاطر عباس نانهاي داغ را توي دستهاي مهتاب مي‌گذشت دلم مي‌خواست جاي شاطر عباس بودم. وقتي مهتاب نانهاي داغ را لاي چادر گلدارش مي‌پيچاند دلم مي‌خواست آن نانهاي داغ باشم، وقتي مهتاب به خانه مي‌رسيد و كوبه در را مي‌كوبيد هوس مي‌كردم كوبه در باشم.» /داستان كوتاه «مهتاب»

آنگاه عشق تمام روح قهرمان قصه را در مي‌نوردد و او را به نقطه‌اي مي‌رساند كه هويت خويش را در وجود معشوق مي‌شناسد.

و يا در قصه « در چشمانت شنا مي‌كنم و در دستهايت مي‌ميرم» كه نويسنده به بيان فلسفي اين مضمون مي‌پردازد و شخصيت فرعي قصه باز به توصيف دنياي خاص قهرمان قصه كمك مي‌كند:

«روزي به پدرم گفتم انگار مهتاب رو در روي من ايستاده است اما او را نمي‌بينم. انگار با مشت بر روحم مي‌كوبد اما وقتي در را باز مي‌كنم كسي نيست... گاهي انگار در كليات من ريخته شده اما در جزييات من نيست. گاهي گويي در جزييات من جاري است اما در كليات غايب است. گاهي من از حضور او در خودم گيج مي‌شوم. آخ گاهي گويي او منم، من اويم. پدرم گفت : درست مثل خداوند.»

اما عمده محبوبیت مستور بخاطر کتابی است که در روزهای شلوغ آخر سال که همه داشتند خود را برای هفت سین نوروزی آماده می کردند ، روانه بازار شد ، و حتی خیلی از کتابفروشی ها کتاب را به خاطر عنوان نامتعارفش پشت ویترین تعطیلشان گذاشتند تا مگر پس از تعطیلات نوروزی مخاطبان خود را بیابد. و کتاب 20 بار تجدید چاپ شد:

روی ماه خداوند را ببوس

کتابی لاغر اما سرشار از دغدغه های نویسنده در حوالی دین ، عشق و گناه.

فضاي حاكم بر داستان بلند «روي ماه خداوند را ببوس» همان فضاي مبهم و پر رمز و راز قصه‌هاي كوتاه مجموعه «عشق روي پياده رو» است. اينجا نيز حكايت درگيري ابدي آدم‌ها با عشقي تازه از راه رسيده و ناشناخته است.

فضاي خشني كه آدم‌هاي داستان در آن مي‌زيند همچون داستان‌هاي كوتاه نويسنده حاصل زندگي در دنياي مدرن امروز در سايه قطب‌هاي قدرت است.

در فصل اول داستان، راوي مبهوت از شلوغي و هياهوي سالن فرودگاه و ارقام و حروفي كه روي تابلوي راهنماي پرواز به گردش درآمده ‌اند با خود مي‌گويد : «خداوندي هست؟»  لحظاتي بعد، راوي در گوشه‌اي از سالن فرودگاه بچه منگلي را كه كله‌اش به شكل غريبي بزرگ است مشاهده مي‌كند و با خود فكر مي‌كند :

«احتمالاً خداوندي وجود ندارد».

مستور کارش را با انتشار « چند روایت معتبر» در سال 1382 و « من دانای کل هستم » در سال 1383، « استخوان خوک و دست های جذامی » در همین سال و « حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه » در سال 1384 ( که البته بیش از یک سال در انتظار مجوز بود ) ادامه می دهد. ناشر مورد علاقه اش را پیدا می کند و با خیالی آسوده تر به نشر آثارش می اندیشد.

همه این آثار کم و بیش از مولفه های مشترک  داستان های مستور بهره می برند. زن در این آثار در قسمت سپید و نورانی زندگی قرار می گیرد و همواره ( حتی وقتی یک روسپی است ) روحی جستجوگر و آماده تحول و شکوفایی دارد.

نویسنده خود در جایی می گوید: « من سعي كرده‌ام به زن به عنوان جنس دوم، جنسي كه بعد از مرد وجود پيدا مي‌كند، نگاه نكنم. نگاهي كه در ادبيات رايج به زن وجود دارد، نگاهي مردسالارانه است. مردها همان‌طور كه در دنياي واقعي بخشي از نيازهاي عاطفي‌شان را با زن‌ها برآورده مي‌كنند، در آثارشان هم از موضع برتر و بالا خواسته‌اند با پرداختن به مسأله زن ماهيت مردسالارانه خودشان را نشان دهند. من فكر مي‌كنم تا به حال بيش‌تر مردها، دنيا را اداره كرده‌اند، زن‌ها هميشه در مديريت جهان سهم كمي داشته‌اند. اگر اين كارنامه، كارنامه خوبي باشد اين خوبي را بايد به حساب مردها گذاشت و اگر اين كارنامه، كارنامه بدي باشد اين بدي را هم بايد به حساب مردها گذاشت. وقتي صد سال گذشته دنيا را نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه اين كارنامه، كارنامه سفيدي نيست در اين مدت حدود هشتاد ميليون انسان كشته شدند، مسبب اين كشتارها و بدي‌ها مردها بودند. پس من حق دارم هميشه زن‌ها را در نيمه سپيد زندگي ببينم و مردها را در نيمه تاريك.»

آخرین اثر مستور تا به امروز ، کتاب « پرسه در حوالی زندگی » است: تجربه ای متفاوت و بکر در نشر ایران. کتابی که نقشه و ایده  اصلی آن را خود مستور طراحی کرد و در واقع بر 40 عکس از عکاسان معاصر ایرانی و خارجی ، روایت هایی کوتاه نوشته است:

روایت هایی که گاه شعر گونه است، گاهی شطح  و گاهی به یک داستان بسیار کوتاه می ماند. در این برش ها مستور کوشیده است تلخ کامی ها و شوربختی های آدم های یخ زده در عکس ها را بیرون بکشد و از اتفاق داخل عکس ، موقعیتی تراژیک بسازد.

نگاه کم و بیش تیره ی مستور به زندگی و نوع روایت های او ما را به یاد جمله زیبای « هاینریش

 بل » می اندازد: « نویسنده نباید با چشمانی گریان به نقل وقایع بپردازد ، او تنها حق دارد با چشمانی نیمه تر احساس خود را روایت کند »

 

!! نوشته شده توسط ادی | | •

RSS